عشق صدای فاصله هاست ...

چرک نویس های من !

عشق صدای فاصله هاست ...

چرک نویس های من !

عشق صدای فاصله هاست ...

گاهی دستانم را می گیرم ،
دلم برایشان می سوزد ،
خیلی سرد اند ...
کمی خسته ام ...
دیگر در رویاهایم زیاد حرف زده ام ،
با سکوت زیاد همدم بوده ام ...
می روم کمی بخوابم ...
کمی آهسته ،
کمی دلگیر ،
می روم ...

آخرین مطالب
نویسندگان

به نام "او"


دیدم.. کودکی که مستقیم به چهره مرگ می‌نگریست!


شاید مرگ او را با خود برده بود...


به خودم اندیشیدم که در فکر بودم که آیا روزی باد ما را با خود خواهد برد؟


سبک کردم اندیشه را شاید که قلب سنگین شود!


دیدم در مرز انسانیت قدم میزنم... به دنبالی خلوصی که نیست!


دیدم... انسانی را که عاشق شده بود... میبینی؟ اشک هم با اشک فرق دارد!


همانطور که خلوص با خلوص! حتی خلوص اشک با خلوص اشک فرق دارد!


یادم آمد خلوصی کهنه را که دیگر نیست!


دوستی آمده بود... سرشارِ اشتیاقِ دل!


چه بی پروا می خندید!


خواستم بگویمش حواست هست که چه میکنی؟ آیا به همان اندازه که بی پروا میخندی،


بی پروا خواهی زیست؟


و زیستن نام دیگر رنج است...


آخر این روزها مطلبی خوانده ام از یک نویسنده معروفِ عشق!


می گوید هر چه عاشق تر باشی درد و رنج هم بیشتر خواهد بود...


من بی آنکه بدانم درد و رنج را به آغوش کشیده ام... سال هاست که به آغوشش کشیده ام!


شاید که کمی عاشق باشم... و این لباس به تن من زار می زند... سال هاست که زار میزند ...


هر چه بزرگتر میشوم... لباس اندازه ام نمی شود...


ای دوست من، می دانی که بی پروا لبخند زدن هزینه سنگینی دارد؟ 


آه...


به خودم می آیم...


هنوز قدم میزنم... اما از مرز انسانیت دور افتاده ام...


نه انسانم... نه خالصم.. و نه دردی و رنجی ... با لباسی که به تنم زار میزند...


ای دوست حواست هست بی پروا چه میکنی؟



"مسافر"


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ آبان ۹۷ ، ۱۹:۴۹
مسافر

به نام "او"



روزهاست ننوشته ام...
میلیون ها لحظه را از دست داده ام...
و اکنون...
فقط میتوانم بگویم ننوشته ام...

"مسافر"
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ مرداد ۹۷ ، ۲۳:۲۴
مسافر

به نام "او"


هی پروانه که آرام به او نزدیک می‌شوی،


بدان و آگاه باش که این سرآغاز سفری سوزناک است.


هی برگ که پرهیاهو در دستان باد رها شده‌ای،


بدان که در این سفر هر آن به سمتی خواهی رفت.


هی آسمان... ببار... ببین اینجا در روی زمین دل کبوتری گرفته است.


هی خورشید... چرا آنقدر دور مانده ای که حتی پشت ابر هم دیگر منزلگاه تو نیست...


تو خیلی دوری... خیلی دور...


هی های‌های و هق‌هق شبانه آرام باش... این رقص هنرمندانه به پایان رسیده است.


دیگر تمام شد هر آنچه قصه کردی به گوش غصه... تو می مانی و هیچ که معنای خودت هست...


و همه که معنای او ست...


پاییز... دلم برای تو تنگ شده است...

می شود آیا دومین روز از دومین ماهت را اندکی به من قرض بدهی؟


من می‌خواهم که اندکی در این واپسین لحظه‌های زندگی‌ام بنالم... اندکی به دامنت...


روزهایم سنگین اند... از حضور تو ... از حضور او



این نفس ها برای چه می‌آیند همچنان؟

باید که همه بروند... شاید صدایی شوند برای آرامش شب‌های پاییز!


من با برگ برگ پاییز زندگی کرده ام...


من او را در نور ... من او را در تاریکی دیده ام...

من زمزمه تنهایی او را شنیده ام...



ای کاش می‌شد که کمی قدم زد ...


بعد باران می‌گرفت...

خیس می‌شدم...

طوفان ...



و کاش آرامش بعد از طوفانی هم بود...


خستگی‌هایت را به گوش باد بسپار ای مسافر...


ببین ره که پیداست... و بی انتها...


این یعنی خوشبختی!


"مسافر"

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ بهمن ۹۶ ، ۲۲:۴۵
مسافر

به نام "او"


بحث بر سر ماندن و نماندن نیست،


حتی بحث بر روی عشق و بی عشقی نیست،


اینجا بحث از مرگ دل است...


رسیده ام به همان حوض بی کسی سهراب،


جایی که می رفتیم و عکس تنهایی مان را در آن میدیدیم چند وقتی است که دیگر نیست!


خیلی تنها شده ام،


یادم می آید زمانی با باد سخن می گفتم...


اما این روزها تمام امتحان های باران را رفوزه می شوم...


من یک دروغم،


دروغی بزرگ به وسعت تاریخ،


دروغی که باز هم متولد شد تا طعم تلخ مرگ را بچشد ...


این بار کدامین تاوان را باید زمزمه کنم؟


این بار باید از کدامین پرتگاه طعم سقوط را بچشم؟؟


دلم گرفته است...


توو سیاه و مات شب بود تار دیدم که خطا نیست...


خدایا، ببخش و بپوشان... به سان همیشه... 


دلم آنچنان گرفته است که بدون هیچ فکری برای اردوی مشهد ثبت نام کردم...


عجب اوضاع نا به سامانی دارم... چقدر دلم رفتن میخواهد... و این بار بیشتر مردن میخواهم...



مرگ به گمانم تنها چیزی ست که می توانم بدان آرام گیرم... 


این التهاب آرام نخواهد شد...


"مسافر"

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ مهر ۹۶ ، ۲۱:۲۵
مسافر

به نام "او"


روزهاست که باید بنویسم!


بنویسم تا که فراموشم نشود...


هر چند که لبخندهای تو چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یاد من برود... درست مثل زندگی!


باید بنویسم تا که در دفتر این روزگار ثبت بشود،


چقدر این روزها زیباست.


صدای تو


صدای خنده های تو آوار می شود بر سر آواره های قلب من!


و می شکند تک دیوار مانده بر این شهر خاموش را.


دستان تو پر است از گل های زردی که شاید روزی نارنجی شود


دستان تو به سان برگ  می رقصند،


می افتند به روی سایه های دل من!


و من اینجا در پی ماندگار کردن لبخندهای تو چه آسان تسلیم شده ام.


ما گذر کردیم،


از گل فروشی که گل ها را به خاک هدیه می کرد،


ما گذر کردیم،


از معشوقه های خفته در خاک،


ما گذر کردیم،


از مادری که تمام عشق را در نگاهی از روی سنگ هدیه می کرد،


ما گذر کردیم،


از مسیری که پر نور بود با طاق هایی پر از حس هم آغوشی،


ما گذر کردیم،


از شیشه های منتهی به بوی بهشت که از بهشتی می آمد،


ما گذر کردیم،


تا به مصطفی رسیدیم... کتاب خواندیم و بغض گلویم را می گرفت و شادی قلبم را!


ما نشستیم در جوارش،


تا به اشک های تو رسیدیم!


 دنیا همان یک لحظه بود!


من عاشق چشمت شدم، خیس عشق!


من دیوانه لبخندهایت بودم بی آنکه بدانم چقدر اشک های تو مقدس است!


ما نشستیم،


جایی که قلب در سینه نمی ماند،


ما نشستیم،


جایی که حافظ برایمان خواند:


چه ره بود این که زد در پرده مطرب / که می رقصند با هم مست و هشیار


از آن افیون که ساقی در می افکند / حریفان را نه سر ماند نه دستار



آن جا هشیاران مست می شدند و مستان بی سر و دست ولی من عاشق شدم!


تو ندیدی اما مصطفی نگاهم می کرد، لبخند می زد...



من خواندم: آسمان بار امانت نتوانست کشید ...


این فوق العاده است نه؟


...


من آمدم که از لبخندهایت بگویم... ولی این دیوانه عاشق اشک هایت شد!


"تنها" نام گرفت در شبی معمولی، 


و "تنها" آن شب را بی نظیر کرد!


.... ....


"مسافر"



۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ شهریور ۹۶ ، ۱۰:۱۴
مسافر

به نام "او"


دستانش بر چشمانش بود،


می خندید سرمست،


می رقصید چون برگ خزان،


می اندیشید به سان کودکی خردسال،


و دستانش بر چشمانش!


فریاد می زد که تو مرا نخواهی دید!!!!


او نمی دید تا رویای وصل برگ و باد محقق نشود.



اما


رویای وصل به چشمانمان کاری  ندارد،



رویا بر قلب وارد می شود. جایی که هیچ چیز دیدنی نیست!


هیچ چیز قابل لمس نیست.


جایی که توصیفش نمی توان کرد!


فقط می توان احساسش کرد، فهمیدش!


من تو را می فهمم که آرام آرام انگشتانم را یک به یک باز میکنی!


من می دانم که هنوز می توان از برگ و باد، آتش ساخت!


من می دانم که روزی شکست خواهم خورد.


خواهشی دارم!


بگذار پیروزمندانه شکست را ببینم!




"مسافر"

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۸ مرداد ۹۶ ، ۱۱:۴۵
مسافر
منتظرم
اما انتظارم منظقی نیست
چون تو دیگر نیستی 
چون تو دیگر نیست ....
تو را من روزهاست چشم در راهم اما
اما منظقی نیست
تو نیستی ....
تو دیگر نیستی ....
حتی اگر می بودی هم منظقی نبود
حالا با اینکه هستی اما نیستی
منظقی نیست ....
تو نیستی ....
خدایا ....

                                                 شبگرد
۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۲ خرداد ۹۶ ، ۱۴:۱۹
شبگرد

به نام "او"

گاهی باید اندیشید...


باید دید که یعنی چه؟


معناها را معنا کرد و باز معنا!


باید رفت و گم شد ... در هر کلمه ای که رها می شود از چله زبان!


گاهی بعضی از واژه ها خیلی دور هستند... و معنای شان نزدیک ...


و امان از آن واژه ای که نزدیک است و معنایش بس بعید!!


مثلا واژه دلتنگی... چه نزدیک و چه دور...


مثل خاموش بودن ... چه دور و چه نزدیک...


گاه باید آدم ها را معنا کرد...


بعضی انسان ها نزدیکند و معنایشان چقدر دور تر از درختان خیابان دلتنگی است!


بعضی آدم ها چقدر دورتر از خانه تابستانی مان هستند ... اما چقدر به ترجمان واژه دوست نزدیک!


گاهی باید خاموش بود و دوست را نظاره کرد


گاهی باید دلتنگ بود ....


وقتی که او خیلی دور است ...


اما...


چیزی هست ... سرشار از اعجاب آفرینش، سرشار از معناهای اسرار آمیز...


چشم ها!!!


معنا نمی شوند ... حس می شوند ...


نگاه را نمی شود معنا کرد ...


مثلا با کدامین واژه میخواهند بگویند که نگاه من چه می گوید؟؟


گاهی کسی می گوید:


دلتنگ ِ خاموش!


گاهی،


افسرده...


گاهی


هیچ!



و باید گفت که هیچ!


هیچکدام... هرگز نخواهد توانست بفهمد که چه در سیاه چاله چشمان او می گذرد ...


او خیلی دور است


او خیلی بی معناست ...


او، نگاه را می گویم،


او چیزی دارد برای گفتن


چیزی برای شنیده نشدن!


چیزی برای رفتن ...


خیلی دور!!!



"مسافر"

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۱ خرداد ۹۶ ، ۰۲:۰۵
مسافر

به نام "او"


در تکاپوی لحظات،


صبح برگزیده شد تا روشنگر روز شود.


زودتر برخاسته ام،


شاید به این دلیل که دیگر نمی توانم بخوابم.


یا شاید دلیلی برای خواب ندارم.


حرف هایی آمده اند برای زده شدن،


برای زدن ریشه ظلمات،


و من تیشه به دست به ریشه خود حمله خواهم برد!


کجای دستانم به دستگیره ها خیره مانده است؟


من اینجا به انتظار گذران زمان نشسته ام...


در این تاراج ثانیه ها چه بی اندازه تنها شده ام،


انتظار سخت ترین لحظات زندگی است،


باید بمانی تا برسد،


تا نرسد زندگی رنگ ندارد،


شقایق آوازی ندارد...


به سفری خواهم رفت،


زود، دور، نا آشنا!


سرنوشت هر مسافری غربت است...


و در این برگه سرنوشت چه تنها مانده ام.


بیشتر می نویسم،


تا کمتر شود فاصله ام با رسیدنت،


شاید این ثانیه های ظالم،


شاید این کلام معطل مانده در میان دو برگ،


کوتاه بیایند.


نشسته ام به انتظار لحظه ای که سایه شوم این حس مرگ،


به قرص ماهی آرام شود...


هنوز نرسیده است وعده دیدار!!


اما من من رسیده ام به معنی انتظار...


من در این جا تنهایم!


و سایه نارونی تا ابدیت جاری است...



"مسافر"


۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۶ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۹:۱۵
مسافر

به نام "او"


گشوده بودم درد را،


مقصد، رهایی بود!


گرگ و میش غروب راهی خانه یار،


می اندیشیدم... سخت غمناک، بسیار پر درد، خالی از خویش!


سرودم واقعیت شکست را، تنهایی را!


خواندم نغمه کهنه اردیبهشت ماه را!


آه چه روزهایی... پر شور، با یادت، بی ذره ای ابهام بی ذره ای تردید.


لبخند راز انار دانه های دل بود که یک به یک توسط دستان بهار بر ظرف زیبای تذهیب کاری شده دل فرو می آمد...


وه چه رویای نزدیکی، گویی همین اکنون است


وه که افسوس که فرسنگ ها راه فاصله است از آن تا من!


چقدر زود... چقدر زیبا شد


چقدر زود... چقدر غمگین شد


چقدر زود... چقدر تنها شد


و دگر باز نگشت تا ببیند که در ده ما کسی سال ها است که چشم به راه نشسته است.


بازی ای برای یک پروانه کوچک که تازه از پیله رها شده بود...


سرودی برای قلبی سوخته که تازه از اندوه رها شده بود...


اکنون در میان گذر اردیبهشت، تنها نشسته ام!


من به آن بتم عاشق... جای گفت و گو نیست!


باید اندیشه کرد... دوباره و دوباره ...


باید پذیرفت زشتی درون را... و در باز کرد به نور منعکس از عشق در هوای طوفان!


و من پذیرفتم! آنچه که مرا از من دور کرده است...


به زودی زندگی را از سر خواهم گرفت.


درست در آستانه آزمونی دیگر... درست به سان سفری پر تلاطم که در آستانه آغاز است مانده ام...


می شود پرواز کرد، می شود خندید، می شود آسمان را زیباتر از هر زمان مشاهده کرد.


اما می شود در کوه های تاریک رفت و نیم شبی در میان تاریکی محض به اوج نور رسید...


امشب می توان خندید و همه را دوست داشت.!


حتی منی که شکست را پذیرفته ام!


حتی منی که می دانم زندگی زیباست!


حتی منی که خواب ماندم و کاروان رفت ....


روزی آخر از ستیغ خاک بر خواهم خاست ...


دیدار ما زیر سایه درختان حماسی!



"مسافر"

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۴ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۳:۰۸
مسافر