عشق صدای فاصله هاست ...

چرک نویس های من !

عشق صدای فاصله هاست ...

چرک نویس های من !

عشق صدای فاصله هاست ...

گاهی دستانم را می گیرم ،
دلم برایشان می سوزد ،
خیلی سرد اند ...
کمی خسته ام ...
دیگر در رویاهایم زیاد حرف زده ام ،
با سکوت زیاد همدم بوده ام ...
می روم کمی بخوابم ...
کمی آهسته ،
کمی دلگیر ،
می روم ...

آخرین مطالب
نویسندگان

۶ مطلب در خرداد ۱۳۹۴ ثبت شده است

به نام "او"


همه چیز منطقی ست !


پنجره اتاقم ، ماه ، سکوتم منطقی ست !


دستان تنهایم ، ثانیه هایِ طولانی ام ، بی خوابی هایم منطقی ست !


خوف و رجا یم ، نگاهِ منتظرم ، چشمانم منطقی ست !


اما آن چیز که معادلات را بر هم می زند ،


آن چیز که سکوتم را گاه فریاد می کند ،


آن چیز که خواب را از من می گیرد تا در روز رویا ببافم ،


آن چیز که چشمانم را عجیب بی منطق کرده است ...


"دلتنگی" ست !!


آری ،


خطی کشید روی تمام سوال ها / تعریف ها معادله ها احتمال ها


خطی کشید روی تساوی عقل و عشق / خطی دگر به قاعده ها و مثال ها


خطی دگر کشید به قانون خویشتن / قانون لحظه ها و زمان ها و سال ها


از خود کشید دست و به خود نیز خط کشید /خطی به روی دفتر خط ها و خال ها 


خط ها به هم رسید و به یک جمله ختم شد / با عشق ممکن است تمام محال ها


بگذریم ...


و رمضان آمد ، باید بار دیگر صبر را مشق هر روزه ام کند !


رمضان برای من یعنی زندگی ! یعنی خدا همین نزدیکی ست !


یادم نمی رود ، اصفهان بودم ، با هزاران یاس و مرگ !


و خدا به من نعمت داد آرامش را ، و دوباره من از او نو شدم ...


و گفته اند که نعمت هایی را که خدا به شما داده است را برشمارید ، 


و من رمضان را با عشق جلو می آورم و نشان می دهم : این نعمت خداست !


کاش قدرش را بدانم ....

--------------------------------------------------------------------------------------------

پـــــ . نـــــــــ : امتحانام عملا تموم شد ، و واقعا این حس آزادی بی مثل و ماننده :D آدم می خواد بشینه دم پنجره و فقط به بیرون نگاه کنه 


پـــــ . نــــــــ : شعر هم از فاضل نظری بود ! جهت حفظ امانت متن .


" مسافر "


۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۷ خرداد ۹۴ ، ۱۵:۱۹
مسافر

به نام "او"


مرز بین شادی و غم به اندازه فاصله ی یک نگاه و یا به قول سهراب به اندازه لرزش یک برگ است !


بسیار کوتاه ، بسیار عجیب !


می دانی ، چند شب پیش با این که بسیار خسته بودم ، آنچنان حضورت را نزدیک می دیدم که خواب از چشمانم رفت ...


شادی ست دیگر ! آنقدر انرژی می دهد که می خواهی پرواز کنی ...


یادم می آید چند روز پیش ، وقتی که هنوز خورشید تهران را روشن نکرده بود ، حافظ مرا به گوشه ای خواند ، در گوشم زمزمه کرد :


مژده ای دل که دگر باد صبا باز آمد / هدهد خوش خبر از طرف سبا باز آمد


یا حتی همین امروز وقتی که بی تاب شده بودم ، باز هم حضرت حافظ نامه ای برایم فرستاد که :


ای هدهد صبا به سبا می‌فرستمت

بنگر که از کجا به کجا می‌فرستمت

حیف است طایری چو تو در خاکدان غم

زین جا به آشیان وفا می‌فرستمت

در راه عشق مرحله قرب و بعد نیست

می‌بینمت عیان و دعا می‌فرستمت

هر صبح و شام قافله‌ای از دعای خیر

در صحبت شمال و صبا می‌فرستمت

تا لشکر غمت نکند ملک دل خراب

جان عزیز خود به نوا می‌فرستمت

ای غایب از نظر که شدی همنشین دل

می‌گویمت دعا و ثنا می‌فرستمت

در روی خود تفرج صنع خدای کن

کیینه خدای نما می‌فرستمت

تا مطربان ز شوق منت آگهی دهند

قول و غزل به ساز و نوا می‌فرستمت

ساقی بیا که هاتف غیبم به مژده گفت

با درد صبر کن که دوا می‌فرستمت

حافظ سرود مجلس ما ذکر خیر توست

بشتاب هان که اسب و قبا می‌فرستمت

 

بسیار زیباست ! زمانی که نوری دلت را روشن می کند ! 


این نور نشانه ی "امید" است .


و من در بسیاری از روز های زندگی ام بی دلیل شاد بوده ام ، بی خیال دنیا ، در پی شادی های کوچک !


می دانی دیدار یک درخت چقدر تو را تازه می کند ؟ پس چه غم اگر درمیانه ی راه تکه خاری در پایت فرو رفته باشد !


من کوهِ انرژی ام ! من میلیون ها لیتر شادی ام که در پشت سد آرام گرفته ام !


بگذار سکون به حرکت مبدل شود ، به قول عصار :


 بذار روشن کنیم شب رو / ستاره از تو ، ماه از من


میان من و تو فاصله ای نیست ... لرزش یک برگ !


به پای صحبتم بنشین و فقط ترانه گوش کن ...


----------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پــــــ . نـــــ 1 : دانش آموزانم کنکور را به خوبی گذراندند ، خسته نباشند ! خدا را شکر .


پـــــ . نــــــ 2 : اینک به سحر عشق ، از برکه های آیینه راهی به من بجو ...



"مسافر"



۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۲ خرداد ۹۴ ، ۱۲:۲۵
مسافر

به نام " او "


خنده ام گرفت ... روزها منتظر بودم تا امروز بنویسم ... امروز نوشتم اما دیدم که بهتر است چیزی منتشر نشود از دلتنگی هایم ! پس خنده ام گرفت ...


روز کنکور است ...

صبح ریاضی ، بعد از ظهر هنر و فر دا صبح تجربی ! و این گونه جدال وظیفه و عشق و گذشته رقم می خورد .


منتظر بودم تا کنکور بگذرد و من بگویم از درد هایم اما ...


مختصر بگویم ، باید تصمیم بگیرم ...


انتظار تلخ یا سکوت بی پایان ! دو انتخاب دشوار !


حرمان گوش می کنم و عصار آرامم می کند ...


هنگامه تصمیم است ،


خدا برای من معجزه می کند ...


گاه حرف هایم به تلخی می گراید و گاه به زیبا !


و هیچ نشانه ای نمی یابم ، من !


امروز روز خوبی برای حرف هایم نبود ، طومارم را در پوشه ی ِ زندگیِ من می گذارم تا شاید دو سه روزی دیگر ، شاید دو سه سالی دیگر روز حرف هایم شد ...


فعلا هنگامه سوگواری ست بر سنگ نبشته های به یادگار مانده !


چند روزی دیگر صبر ، 



شاید سحر نزدیک است ...


"مسافر" 


۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۱ خرداد ۹۴ ، ۱۳:۱۰
مسافر

به نام " او "


ولادت با سعادت امام زمان (عج) را به جهانیان تبریک می گویم !


می خواستم مدتی چیزی ننویسم اما دیدم که نمی شود از امام زمان ننوشت ...


اندکی فهمیده ام که انتظار یعنی چه ! و همینطور فهمیده ام که منتظر چه کسی ست !


با دو مقدمه فوق به یک نتیجه رسیدم ، این که من "منتظر" نیستم !


انتظار به قدری عجیب است که سینه ات را تنگ می کند ، گاه توان را از پاهایت می گیرد و گاه مرگ را آسان می کند .


و ای امام من ! ای بزرگی که جهالتم مانع دیدار روی شما شده است ... من "منتظر" نیستم ! بگذار نوکر منتظرانت باشم ...


-------------------------------------------------------------------


امروز به بارگاهی رفتم که ارادت عجیبی به  صاحبش دارم !


برای بچه های کنکوری دعا کردم ، انشالله که این هفت روز آخر رو به خوبی بگذرونند !


بر سر مزار شهید شهریاری و شهید رضایی نژاد ، یادشان کردم ، می دانم که شنیده اند ...


" مسافر "

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۳ خرداد ۹۴ ، ۲۳:۲۷
مسافر

به نام " او "


من امروز " نسیم " بودم !


" گَوَن " از من پرسید :


چرا نمی خواهی بمانی ؟


و من در جوابش هزاران آسمان ریسمان بافتم ! 


جوری که خودم باورم شد !!


مولوی می گوید : والله که شهر بی تو مرا حبس می شود ،


و سهراب می گوید قایقی باید ساخت ، دور باید شد از این خاک غریب ...


و حافظ می گوید : ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش !


همه اش رفتن است و رفتن ...


و مسافر که خانه ای ندارد ، باید برود ...


----------------------------------------------------------------------------------------------------------------

دیشب آهنگ "فریاد" را در خیابان های تهران فریاد می زدم !


خوبی تهران این است که به اندازه ای شلوغ است که فریادت هم به کسی نمی رسد ، چه رسد به صدایت !


متن آهنگ هم تقدیم شما :


صدا بی صدا
نوا بی نوا
نفس بی هوا
بیا

وفا بی وفا
جفا هی جفا
شکست عهد ما
بیا

فریاد ، آزاد
پرواز در باد
در باد

 ♫♫♫

جنون من فسون تو
حکایت درون تو
خراب حال زار من
بیا
گذار من دیار تو
بهار بی غبار تو
صدای بی قرار من
بیا

فریاد
ای داد
غم ها
در یاد
فریاد
در باد
غوغا
سر داد

♫♫♫

خیال من هوای تو
نفس نفس برای تو
نگاه و انتظار من
بیا
گذار من دیار تو
بهار بی غبار تو
صدای بی قرار من
بیا

فریاد
ای داد
غم ها
در یاد
فریاد
در باد
غوغا
سر داد

♫♫♫

بیا که مرا با تو ماجرایی هست



"مسافر"

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۵ خرداد ۹۴ ، ۱۹:۲۵
مسافر

به نام "او"


ستارگان مهمانم نکردند و کویر مرا جز ساعاتی نپذیرفت ...


هر چند که زیبایی هایش را در همان زمان اندک به چشمانم هدیه کرد ،


در مسیر که می رفتیم آهنگ "رفتی" و "فریاد " علی زند وکیلی حس عجیبی را در دلم شعله ور می کرد ...


گاه می خواستم در سکوت غرق شوم و گاه در یادت غرق بودم !


رفته بودم که در تنهایی و در کویر آرامش را بیابم ، 


رفته بودم تا سکوت ، مرهم زخم های زیبایم شود ،


اما آرامش را زمانی یافتم که آغوش دوستانم با نگرانی به رویم باز شد !


آنگاه که چشمانشان جوری به من خندید که شرمندگی ام را از یادم برد !


همان جا در کاشان به سهراب گفتم : 


          " من دوستانی دارم برتر از تعابیر تو ای سهراب  "


لحظه های زیبایی را در آبشار نیاسر گذراندم ، لحظه هایی که از آن بوی زندگی به مشام می رسید !


این بار آرامش را نه در شب بلکه در هیاهوی روز یافته بودم ،


آرامش را در نگاه های زیبای دوستانم یافته بودم!


روز های فوق العاده ای بود !


می دانم روزی به یاد این خاطرات اشک خواهم ریخت و دلم برایشان تنگ خواهد شد .


دلم برای دوستانم تنگ خواهد شد !


من دوستانم را در سفر شناختم ...


و اکنون رسیده ام ،


باز دوباره "من" شده ام !


دوست داشتم امّا که "ما" می نوشتم .


یادم رفت بگویم ،


در مسیر بازگشت آهنگ "آشوبم" گروه چهارتار را خواندیم :


      " تنها ، تویی تو ، که می تپی به نبض این رهایی / تو فارغ از وفور سایه هایی "


          "شمرده تر بگو با من ، حروف رفتنت، تا من بگیرم از دلت همه بهانه ها را "


-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------


جمله ای که در سفر ماندگار شد ، برزگر : ما از بدترین اتفاقا ، بهترین خاطره ها رو ساختیم ! <3


پ . ن : زمان معنایی ندارد اما اگر بگذرد شاید که دیگر انتظار بی معنا شود ...


دوستتان دارم ...


" مسافر " در کاشان

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۳ خرداد ۹۴ ، ۰۰:۴۴
مسافر