عشق صدای فاصله هاست ...

چرک نویس های من !

عشق صدای فاصله هاست ...

چرک نویس های من !

عشق صدای فاصله هاست ...

گاهی دستانم را می گیرم ،
دلم برایشان می سوزد ،
خیلی سرد اند ...
کمی خسته ام ...
دیگر در رویاهایم زیاد حرف زده ام ،
با سکوت زیاد همدم بوده ام ...
می روم کمی بخوابم ...
کمی آهسته ،
کمی دلگیر ،
می روم ...

آخرین مطالب
نویسندگان

۵ مطلب در مرداد ۱۳۹۴ ثبت شده است

به نام «او»


روزها می گذرد از آن زمانی که دسته جمعی ، پسرخاله و دختر خاله به وبلاگ حمله کردیم! 😁


راهنمایی بودم آن موقع ، بزرگترین عشقم فوتبال بود ... چون پدرم و دایی هایم فوتبالیست های خوبی بودند من هم با تمام وجود فوتبال را دوست داشتم ...


روزها گذشت و اکنون وبلاگ برایم حکم دیگری دارد ، 


زمانی که به بیان آمدم ، فقط آمدم تا برای خودم بنویسم ، از درد ها و غم هایم:از احساساتی که حتی در دفترچه خاطرات هم نمی توان نوشت .


روز ها انرژی ام را ، شادی ام را برای زندگی حقیقی می گذارم ، جایی که خانواده ام و دوستانم به شاد بودنم نیاز دارند .


اصولا همواره طرفدار شادی بوده ام ، همیشه در دو راهی غم و شادی ، شادی را انتخاب کرده ام .


روز ها زندگی ام زیباست ، پر از هیاهو ، خنده ، انرژی ، کار و ... ، جوری که گاهی دیگران در درستی ام شک می کنند ...


شاید گمان می کنند که شادی هایم همه دروغ است و اصولا نباید شاد بود


نباید خندید ، نباید در خیابان قدم زد ، نباید طلوع خورشید را با لذت نگاه کرد! 


من معتقدم لبخند زیباترین نعمت خداست ... سرشار آرامش ، سرشار یقین


اما گاهی ،


شب که می شود ، وقتی که دستانم با گیسوان شب تنها می شوند ،


وقتی که درد ها و حرف ها به یک باره به من هجوم می آورند ،


آن هنگام که به یک باره نفسم می گیرد (در کودکی هم گاهی شب ها نفسم می گرفت) ،


زمانی که از شدت درد فقط از خدا «خواب» را طلب می کنم! 


آن زمان سری به وبلاگ میزنم ... چیزی می نویسم ... می دانم که کسی نمیبیند ... آن ها هم که میبینند نمی فهمند که این چرندیات از چه سخن می گوید ... راستش خودم هم نمی فهمم! 


به هر تقدیر ، شب ها عزیزانم را به یاد می آورم ، گاهی اشک می ریزم ، گاهی دعایشان می کنم ، گاهی خاطراتشان را مرور می کنم و با خنده هایشان قاه قاه می خندم ، با خاطراتی که الان دیگر شبیه زخم شده است! 


زندگی خیلی عجیب است ... به هر حال زندگی باید کرد ، با تو، بدون تو ، با او بدون او ، با آن ها بدون آن ها ، با من بدون من ...


نمی دانم تنهایی سرد تر است یا دستانم؟


اما سرما حس غریبی ست ...


بگذریم ، خلاصه این که روز ها شادم ، شب ها را هم با یادهایی به سر می برم که شاید هیچ حرفی از آن ها نزنم و یا شاید هیچ تلاشی برای رسیدن به آن ها نکنم! 


از دردناکی شب هایم کمی در وبلاگ می نویسم ... اما شادی هایم را برای زندگی ام می گذارم، آن جایی که چشمانی منتظر لبخند من است ...


«مسافر»





۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ مرداد ۹۴ ، ۰۱:۲۰
مسافر

به نام "او"


چند روز پیش دخترکی را دیدم که در خیابان ، در جایی که شاید نامش جوجولند بود ، از ته دل گریه می کرد !


در میان گریه هایش ، می شد بریده بریده فهمید که مادرش را می خواهد ،


چند ثانیه ای از نگاه هایم به دخترک نگذشته بود که مادرش را دید !


مادرش را آنچنان گرم در آغوش کشید که سراسرِ وجودم را آتش تسخیر کرد .


می سوختم در آتشِ حسرت !


فهمیدم که زمانی می شود به هم رسید که یک طرف نالان باشد و طرف دیگر در حال آمدن !


یا همان بیت معروف :


تا که از جانب معشوق نباشد کششی / کوشش عاشق بیچاره به جایی نرسد


و من آن روز به تو نرسیدم ! مثل تمام روز های دیگر ...


به سان تمامی روز ها غروب خورشید را تماشا کردم ، موسیقی گوش دادم ،


و شب هنگام ، تمام شدم !


این روز ها از "ما هیچ ، ما نگاه " گذشته ام !


حتی نگاه هایم را از دست داده ام ...


می توان گفت : 


"ما ، من شد ، من هیچ "


همچنان مجهول مانده ام ، مانند X در معادلات ریاضی !


هر روز پیدا می کنم خودم را اما همچنان گم شده ام ... در شهر رویا ها !


منتظرم تا روزی سهراب بیاید و برای سبد پر خوابم سیب بیاورد ...


می خوابم !

.

"یافتن"

.

بر می خیزم !

.

"یافتن" نیست می شود !

.

و من "مسافر" می شوم ...



۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ مرداد ۹۴ ، ۱۹:۱۱
مسافر

به نام "او"


یادم می آید چراغ خانه مان را ! سو سو می زد ،


از لای پرده های شب به خدا می نگریستم ،


در میان هیاهوی زندگی ، بال پرواز را آرزو می کردم !


اکنون دوباره در خانه ام ، دوباره چراغ خانه مان سو سو میزند ،


دوباره به آسمان خیره شده ام ...


به بال هایم فکر میکنم ،


به آن اجازه ی پرواز ، 


به پروازی که آرزویم بود ...


گاهی فرشته ها روی زمین قدم می زنند !


خانه را وداع خواهم گفت ، برایش نور می خواهم و عشق !


حال آنکه خودم از نور و عشق دور مانده ام ...


راز من است غنچه لب های سرخ تو / راز مرا برای کسی بازگو مکن 


دیدار ما تصور یک بی نهایت است  / با یکدگر دو آیینه را رو به رو مکن 


از راز و دیدار گذشته ام و در تنهایی خویش می سوزم :


از سخن چینان شنیدم که آشنایت نیستم / خاطراتت را بیاور تا بگویم کیستم 


تا نگویی اشک های شمع از بی طاقتی ست / در خودم آتش به پا کردم ولی نگریستم !


گاهی اعتقادات آدم تغییر نخواهد کرد ، حتی اگر روزها تلاش کنی ،


و اعتقاد این دیوانه هنوز می گوید که : عشق زیباست !


تنهایی و رسوایی ، بی مهری و آزار 


ای عشق ببین من چه کشیدم ! تو چه کردی !


بار پرواز بسته ام !


"مسافر"

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۶ مرداد ۹۴ ، ۱۸:۰۷
مسافر

به نام "او"


امشب گله کردم ، شکایت کردم ، ایراد گرفتم !


از زمین نالیدم و ستاره های آسمان را برای نبودنشان سرزنش کردم ،


جایی بودم که حرف هایم را می فهمیدند !


به همین دلیل از همه چیز گفتم ...


اما گاهی بهانه ی همه درد ها ، تلخی تمام مصیبت ها ، خستگی تمام این روزها ... همه و همه نبودن لبخند توست !


و از تو نمی توان گفت ،


جایی دیدم که کسی نوشته بود : " نمی خواهم " ، من هم این روز ها عجیب نمی خواهم !


حال عجیبی ست ،


چاره ای باید اندیشید ...


" مسافر"

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۳ مرداد ۹۴ ، ۰۰:۰۲
مسافر

به نام «او»


عشق گاهی مخفی می شود ، گاهی دور می شود ، گاهی زیباست و گاهی تلخ !


اما گاهی عشق در یک مکان تجلی می یابد ، جایی که قلب های بسیاری را دور خود جمع می کند


جایی که خاطراتش نسل هاست که به ساکنانش نور می بخشد ،


آری دره شهر خود عشق است ! فرستاده ویژه خداست برای قلب خسته مسافر !


مسافری که در این شهر نفس کشیده است و تا بی کرانه ها خواهد رفت ٬ 


مسافری که گاه می میرد اما همچنان خانه اش روشن است! 


دره شهر نماینده عشق خداست ، دره شهر برایم یعنی زندگی! 


ای کاش روز به روز آباد تر و زیبا تر باشی! 


نفس هایم برای تو ...


به زادگاهم آمده ام ، دره شهر ، شهری که عشق را به من آموخت ، زیبایی را ، دلتنگی را ، دوستت دارم را! 


دره شهر زیباست ، خاطراتش زیباست ، خانه خاله زیباست ، دو دایی وقتی که همسایه اند زیباست ، خانه خالی پدربزرگ ، جای خالی مادر همچنان زیباست ، این اشک ها زیباست ...


شهر من ، من به تو می اندیشم ، نه به تنهایی خویش !


«مسافر»

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ مرداد ۹۴ ، ۱۰:۵۹
مسافر