عشق صدای فاصله هاست ...

چرک نویس های من !

عشق صدای فاصله هاست ...

چرک نویس های من !

عشق صدای فاصله هاست ...

گاهی دستانم را می گیرم ،
دلم برایشان می سوزد ،
خیلی سرد اند ...
کمی خسته ام ...
دیگر در رویاهایم زیاد حرف زده ام ،
با سکوت زیاد همدم بوده ام ...
می روم کمی بخوابم ...
کمی آهسته ،
کمی دلگیر ،
می روم ...

آخرین مطالب
نویسندگان

۳ مطلب در تیر ۱۳۹۵ ثبت شده است

به نام "او"


قلبی شکست


به گمانم فردا باران ببارد ...


کاش باران ببارد ...


خدایا فردا باران ببارد ...


"مسافر"



۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ تیر ۹۵ ، ۰۰:۲۵
مسافر

به نام "او"

به نام او که شادی را بر ما خوش داشت ...

گاهی فکر می کنم ... گاهی با خودم فکر می کنم که مگر چقدر شاد بودن سخت است؟

گاهی فکر می کنم که چرا انسان نمی تواند و یا بهتر بگویم که نمی خواهد با خوردن یک بستنی شاد بشود؟


گاهی فکر می کنم که مگر بالاتر از سیاهی هم رنگی هست؟


گاهی فکر می کنم که چرا ما زندگی را آنقدر سیاه می کنیم و یا بهتر بگویم سیاه می بینیم که دیگر نمی توانیم آن را زندگی کنیم؟


گاهی با خودم فکر می کنم که چقدر دیوانه ام! آخر مگر انسان شاد هم می تواند باشد؟


گاهی فکر می کنم که زندگی یعنی چه اگر قرار است تا ابد اینگونه غمگین بمانم؟


گاهی فکر می کنم که زندگی چه ارزشی دارد وقتی که گل را نمی بینیم و کوه ها و دریاها را ستایش نمی کنیم؟


گاهی فکر می کنم که من از جنس دیگران نمی اندیشم! آخر مگر انسان می تواند به بدبختی ها هم بخندد؟


گاهی فکر می کنم که چقدر همیشه تنها هستم ... چقدر تنها فکر می کنم و چقدر تنهاست اندیشه ام که هیچ اندیشه ای در کنارش نیست!


گاهی فکر می کنم که دیگر باید واقعا رفت... چرا باید ماند وقتی که سال ها است در پی یافتن دلیلی مانده ام؟


گاهی فکر می کنم بعد از رفتنم عده ای مضحکانه از دوران بودنم صحبت خواهند کرد و حتی شاید به یاد بودن هایم اشک بریزند و چقدر این مضحک است !!!!!!!!

گاهی فکر می کنم که چقدر مضحک است کسانی تو را به یاد بیاورند که تمام تلاش خود را کردند تا شادی هایت را بگیرند و بگویند که تو احمقی و در اشتباه!

گاهی فکر می کنم که روزی خواهد رسید که دیگر فکر نخواهم کرد ....

گاهی فکر می کنم که چقدر تلخ است اگر روزی برسد که من چیزی را بنویسم که دیگر پس از آن فرصت بازگشتی نباشد؟


گاهی فکر می کنم تنها هستم و ماه بالای سر تنهایی است ...


گاهی فکر می کنم که من دیگر نیستم ... و نبودم به آسانی در لا به لای برگه های تاریخ گم خواهد شد ...


گاهی فکر می کنم که برای "قمر" هیچ نیاورده ام به جز شرمندگی ...

گاهی فکر می کنم برای آن یار که صد قافله دل همره اوست جز ننگی بیش نبوده ام ...


گاهی فکر می کنم که اگر خدا نبود چقدر چهره ام زشت می شد ...


گاه فکر می کنم که .... چمران ... موسی صدر ... بهشتی ... من تمام شدم !

گاه فکر می کنم که باید آنقدر اشک بریزم تا دلم آرام بشود ...

گاه فکر می کنم باید آنقدر بگریم که دیگر چشمانم تصویر صفحه را نبینند ...


گاه فکر می کنم که نباید بقیه افکارم بر زبان بیاورم ....


"مسافر"



۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ تیر ۹۵ ، ۰۳:۱۶
مسافر

به نام "او"

بعضی روزها، بعضی ثانیه ها ... عجیب دلم هوای خانه را می کند!

انقدر که دلم می خواهد تمام دنیا را بدهم ولی یک ثانیه در خانه باشم.

مادرم را بغل کنم ... پدرم را ببینم ... با برادر و خواهرم خانه را روی سرمان بگذاریم ...

و بعد

از سوز این رویا به اشک می رسم!

همیشه انقدر دلم تنگ می شود که دیگر هیچ راهی به جز گریه آرامم نمی کند!

حالا الان شنیده ام که دره شهر زلزله آمده است،

چگونه آرام باشم! وقتی که اولین معشوقه ام در خطر است!

چگونه از پس ثانیه ها به دوردست خیره شوم که ای کاش زلزله نیامده بود!

که من راحت میخوابیدم امروز!

دلم خیلی برای خانه تنگ شده است!

به زودی به خانه می روم! برای آغاز نبردی دوباره...

برای حمله به غم! برای روزهایی نارنجی!

باشد که خدا را بیابیم!



آری دلم تنگ است.... دلم برای مظاهر خدا، پدر و مادرم تنگ است!

دلم برای خدا تنگ است ...


دارم  می روم!

و حرف ها نا تمام مانده اند ... و می مانند !


"مسافر"

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ تیر ۹۵ ، ۰۴:۵۷
مسافر