عشق صدای فاصله هاست ...

چرک نویس های من !

عشق صدای فاصله هاست ...

چرک نویس های من !

عشق صدای فاصله هاست ...

گاهی دستانم را می گیرم ،
دلم برایشان می سوزد ،
خیلی سرد اند ...
کمی خسته ام ...
دیگر در رویاهایم زیاد حرف زده ام ،
با سکوت زیاد همدم بوده ام ...
می روم کمی بخوابم ...
کمی آهسته ،
کمی دلگیر ،
می روم ...

آخرین مطالب
نویسندگان

۶ مطلب در مرداد ۱۳۹۵ ثبت شده است

به نام "او"

انسان ها را دوست ندارم!!

درختان بهترند! حتی سگ های خیابان گاهی از انسان ها تمیزترند!

اکنون میفهمم سهراب چه میگفت!

باید رفت و نباید ماند!

چرا همواره باید برای چمدان خود پیراهن تنهایی را برداشت!

تازه میفهمم چرا بلندترین شعرش را "مسافر" نام نهاد!

بی دلیل نبود این که چند سال پیش وقتی از سهراب خواستم برایم نام مستعار برگزیند او "مسافر" را برگزید!


در این دنیا تنهایی بهتر است از همدم بودن با کسانی که همواره آیه های یاس را زمزمه می کنند!

تنها بودن بهتر است از بودن با کسانی که نمی گذارند با دیگران شاد باشی!

تنها بودن بهتر است از این که هر لحظه ظلم و ستم ببینی!


تنها بودن خیلی از اوقات بهتر است!

بهتر است بروم برنامه هایم را دوباره بچینم!



"مسافر"

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ مرداد ۹۵ ، ۲۳:۰۵
مسافر

به نام "او"


یادم می آید سال ها به این فکر میکردم که "ما هیچ ما نگاه" یعنی چه؟


سه سال پیش بود که فهمیدم این عبارت به چه معناست ... حالتی که شاید بهتر از این نشود آن را بیان کرد: ما هیچ ما نگاه!


احساسی بس عجیب ... پر قدرت ... زهرآگین ... پر سفر ... تنها و عجیب تنها ... بی گریه ... بی لبخند ...


به عبارت حقیقی : ما هیچ ما نگاه


من اکنون بعد از سه سال به درک دوباره این کلام نزدیکم ...


باید شب خودم را بردارم و قدمی بزنیم ... کمی بگویم با خودم از این زندگی ...


به پایان نزدیکم ... و هر پایانی نوید شروعی دوباره دارد ...


"مسافر"


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ مرداد ۹۵ ، ۰۹:۲۲
مسافر

به نام "او"


دیشب باریدم ...


امروز صبح در اوج گرمای تهران ... باران بارید ...


من و باران همچنان رابطه مان را حفظ کرده ایم ...



"مسافر"

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ مرداد ۹۵ ، ۱۴:۲۷
مسافر

به نام "او"


اثبات شد


"مسافر"

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ مرداد ۹۵ ، ۲۱:۴۳
مسافر

به نام "او"


ما ز یاران چشم یاری داشتیم ... خود غلط بود آنچه میپنداشتیم!


رسمش این نبود!


رسمش این نبود که مسلم این گونه تنها بماند ...


اگر از دشمنان تیغ میخورد شاید دردش کمتر می بود ... ولی وقتی به امید دوستان میروی دیگر ماجرا تغییر می کند ...


عجب روزگاری شده است ...


عجب زمانه ای ...


چقدر جوانمردی را روزانه قربانی می کنیم !


ای کاش کمی نور می یافتم در این خرابه ... ای کاش کمی نور می یافتم ...


ای کاش هر چه زودتر از این شهر رفت ...


بارها آزموده ام در این شهر بختم را ولی ... دیگر باید رخت بربست ... یا با همسفر یا ...


"مسافر"

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ مرداد ۹۵ ، ۰۰:۱۵
مسافر

به نام "او"


چه سخت است تنهایی بار تنهایی را به دوش کشیدن ...


یک دست جام باده و یک دست زلف یار ... رقصی چنین میانه میدانم آرزوست



آیا بار دیگر اثبات می شود ...؟




------
" مسافر"

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ مرداد ۹۵ ، ۱۶:۵۸
مسافر